در بهمنماه ۱۳۶۶، «میخائیل گورباچف» رهبر اتحاد جماهیر شوروی، پیامی ویژه را توسط «یولی پتروفسکی» معاون وزارت خارجهاش به حجتالاسلام سیدعلی خامنهای، رئیسجمهور ایران، تسلیم کرد. در این پیام، گورباچف صراحتاً «طرح زمانبندیشده خروج نیروهای شوروی از افغانستان» را به اطلاع مقامات ایرانی رساند. رئیسجمهور ایران نیز با استقبال از این ابتکار، بر ضرورت «خروج هرچه سریعتر» نیروهای شوروی تأکید و اعلام کرد: «ما با دید مثبتی به این سیاست نگاه میکنیم و امیدواریم که با خروج هرچه سریعتر نیروهای شوروی از افغانستان، زندگی خوب و همراه با امنیت و صلح برای مردم افغانستان به وجود آید». حجتالاسلام خامنهای سپس با تأکید بر نقش بیبدیل مردم افغانستان افزود: «نیروهای مجاهد و مسلمان افغانستان دارای پایگاه مستحکم و ویژهای در میان مردم این کشور هستند […] و نقش خاصی در تعیین سرنوشت و آینده افغانستان دارند.» او همچنین هشدار داد که هر طرح آیندهنگرانهای باید مانع «نفوذ آمریکا و حامیان غربی آن» در منطقه شود.[۱]
این پیام دیپلماتیک مهم، هفت سال پس از تهاجم گسترده ارتش سرخ شوروی به افغانستان صادر شد؛ تهاجمی که به جنگی دهساله انجامید و سرانجام با خروج کامل نیروهای شوروی در ۱۵ فوریه ۱۹۸۹ (۲۶ بهمن ۱۳۶۷) به پایان رسید. اعلام رسمی شکست از سوی کرملین به تهران، نه یک اتفاق تصادفی، بلکه نشانهای کلیدی از تحول عمیق در معادلات منطقهای و بینالمللی بود که سرنوشت شوروی را رقم میزد.
نقاب ایدئولوژیک
شوروی اشغال افغانستان در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ (۶ دیماه ۱۳۵۸) را با ادعاهای رسمی و حقوقی پیچیدهای توجیه میکرد که هدفش ارائه تصویری مشروع و دفاعی از این تهاجم به جامعه جهانی بود. هسته مرکزی این روایت، استناد به «معاهده دوستی، همکاری و حسن همجواری ۱۹۷۸»[۲] میان دو کشور و ادعای دریافت درخواستهای مکرر برای کمک نظامی از سوی دولت وقت افغانستان بود.[۳]
این درخواستها در بستر یک قیام گسترده مردمی علیه دولت مارکسیستی حزب دموکراتیک خلق افغانستان شکل گرفت. در مارس ۱۹۷۹ (اسفند ۱۳۵۷)، اعتراضات گستردهای در هرات رخ داد که طی آن تعدادی از مشاوران نظامی شوروی نیز کشته شدند.[۴] دولت افغانستان به رهبری نورمحمد ترهکی و سپس حفیظالله امین که خود را در مهار شورشها ناتوان میدید، طی سال ۱۹۷۹ چندین درخواست رسمی برای کمک نظامی فوری به مسکو ارسال کرد.[۵]
مسکو این اقدام را یک «ماموریت بینالمللیگرایانه» در چارچوب «دکترین برژنف» عنوان میکرد که بر اساس آن، اتحاد شوروی حق و وظیفه داشت از بقای حکومتهای سوسیالیستی در بلوک شرق دفاع کند. تبلیغات رسمی هدف از اعزام نیرو را دفاع از دولت برادر سوسیالیست در برابر آنچه «توطئه امپریالیسم جهانی و نیروهای ارتجاعی داخلی» میخواندند، اعلام میکرد.[۶] منظور از نیروهای «ارتجاعی»، گروههای مقاومت اسلامی افغانستان، معروف به «مجاهدین» بود که مخالفت خود را با حکومت کمونیستی کابل و اشغال کشور از سال ۱۹۷۸ آغاز کرده بودند. رهبری این جنبش را شخصیتهای مذهبی و سیاسی سنتی مانند برهانالدین ربانی (جمعیت اسلامی) و گلبدین حکمتیار (حزب اسلامی) بر عهده داشتند.
با این وجود، عملیات شوروی فراتر از یک کمک ساده بود و ماهیتی تهاجمی و تغییردهنده حکومت داشت. نیروهای ویژه شوروی[۷] در ساعات اولیه حمله در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ (۶ دی ۱۳۵۸)، مستقیماً به قصر رئیسجمهور حفیظالله امین یورش برده و او را به قتل رساندند.[۸] امین که خود یک مارکسیست تندرو و از بنیانگذاران جناح «خلق» در حزب دموکراتیک خلق بود، تنها چند ماه پیش از آن با حذف نورمحمد ترهکی به قدرت رسیده بود. سیاستهای خشن او در سرکوب مخالفان، نارضایتی عمومی و شورش را به حد انفجار رسانده بود.[۹]
مسکو پس از قتل امین، او را به «همکاری با سازمان سیا» و «خیانت به آرمانهای انقلاب» متهم کرد تا اقدام خود را موجه جلوه دهد.[۱۰] سپس، شوروی رهبری را به فرد مورد اعتماد خود، ببرک کارمل، از بنیانگذاران جناح «پرچم» حزب دموکراتیک خلق افغانستان، واگذار کرد. کارمل که در آن زمان در تبعید در پراگ به سر میبرد، با هواپیمای شوروی به کابل آمد و بلافاصله از رادیو تاجیکستان به عنوان رئیسجمهور جدید معرفی شد.[۱۱] این تغییر خونین صحنهآرایی شده، ماهیت واقعی عملیات را فاش میکرد که بر مبنای یک تهاجم برنامهریزی شده، یک رهبر غیرقابل کنترل (از دیدگاه شوروی) سرنگون و یک دولت کاملاً مطیع به جای او نصب میشد.
اما اسناد و تحلیلهای تاریخی نشان میدهد پشت این نقاب ایدئولوژیک، اهداف ژئوپلیتیک و راهبردی گستردهتری نهفته بود که ریشه در رویای دیرین مسکو برای دسترسی به آبهای آزاد داشت. یکی از اهداف بلندمدت، دسترسی به اقیانوس هند از طریق ایجاد «بلوچستان بزرگ» بود. بر اساس این طرح، با «تشکیل بلوچستان بزرگ پس از تجزیهی بخشی از افغانستان و اضافه کردن به جنوب استان خراسان و الحاق دو بلوچستان ایران و پاکستان» مسیر مستقیمی به سواحل جنوبی گشوده میشد. پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و بحران داخلی افغانستان، این تصور را در رهبران شوروی تقویت کرد که فرصت تاریخی برای تحقق این رویا و نفوذ به منطقهای حیاتی فراهم شده است.[۱۲]
از نگاهی کلانتر، افغانستان در استراتژی شوروی نقش یک سپر را ایفا میکرد؛ نقطهای تعیینکننده که در رقابت دیرینه «قدرت زمینی اوراسیا» (شوروی) با «قدرت دریایی» (آمریکا و پیشتر انگلیس) نقش بازی میکرد. این منطقه یک حوزه خلأ راهبردی محسوب میشد که تسلط بر آن میتوانست نتیجه بازی بزرگ را رقم بزند.[۱۳] اشغال افغانستان در واقع آخرین حلقه از این رقابت چندقرنی به نظر میرسید که شوروی قصد داشت با پیشدستی، ابتکار عمل را در دست بگیرد و همزمان با جلوگیری از ایجاد پایگاههای جاسوسی رقیب پس از انقلاب اسلامی ایران، موقعیت خود را در قلب اوراسیا تثبیت کند.
اتحاد علیه شوروی
حمله شوروی به افغانستان، مجموعهای از واکنشهای بینالمللی را برانگیخت که اگرچه در مخالفت با اشغال همسو بود، اما از انگیزههای عمیقا متفاوت و بعضا متضادی سرچشمه میگرفت. این همسویی موقت، یک جبهه متنوع و قدرتمند را علیه مسکو شکل داد.
در آمریکا، این تجاوز به عنوان پیشروی خطرناک در قلب ژئوپلیتیک جنگ سرد تفسیر شد. جیمی کارتر، رئیسجمهور آمریکا، با اعلام «دکترین کارتر» در ۲۳ ژانویه ۱۹۸۰ (۳ بهمن ۱۳۵۸)، موضع خود را آشکار کرد: «بگذارید موضع ما کاملاً روشن باشد: تلاش هر نیروی خارجی برای به دست گرفتن کنترل منطقه خلیج فارس، به عنوان حمله به منافع حیاتی ایالات متحده آمریکا تلقی خواهد شد و چنین حملهای با هر وسیله ضروری، از جمله نیروی نظامی، دفع خواهد شد».[۱۴]
این اعلام موضع که عمداً یادآور دکترینهای قبلی دوران جنگ سرد بود، نشان میداد که واشنگتن گسترش نفوذ شوروی را تهدیدی مستقیم بر خطوط انرژی و متحدان خود دیده و حاضر است برای مهار آن هزینه پرداخت کند. این نگرانی به کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس نیز سرایت کرد و آنها را به سمت اتحاد امنیتی نزدیکتر با آمریکا سوق داد.[۱۵]
در سوی دیگر، جمهوری اسلامی ایران که خود را پرچمدار دفاع از مستضعفان و نهضتهای اسلامی میدانست، این اشغال را از منظری دیگر محکوم کرد. امام خمینی (ره) در پیامی اعلام کردند: «ما با کمونیسم بین الملل به همان اندازه در ستیزیم که با جهانخواران غرب به سرکردگی آمریکا. […] دوستان عزیزم! بدانید که خطر قدرتهای کمونیستی از آمریکا کمتر نیست. […] هر دو ابرقدرت، کمر به نابودی ملل مستضعف بستهاند و ما باید از مستضعفین جهان پشتیبانی کنیم. من بار دیگر پشتیبانی خودم را از تمام نهضتها و جبههها و گروههایی که برای رهایی از چنگال ابرقدرتهای چپ و راست میجنگند اعلام میکنم. […] من بار دیگر اشغال سبعانه افغانستان را توسط چپاولگران و اشغالگران شرق متجاوز شدیدا محکوم مینمایم و امیدوارم هر چه زودتر مردم مسلمان و اصیل افغانستان به پیروزی و استقلال حقیقی برسند؛ و از دست این به اصطلاح طرفداران طبقه کارگر نجات پیدا کنند».[۱۶]
این موضع تنها در همین سطح باقی نماند و ایران به حمایت مالی، تسلیحاتی و آموزشی از مجاهدین افغان، به ویژه گروههای شیعه، پرداخت. این تا آنجایی پیش رفت که حساسیت شوروی را برانگیخت. «آندره گرومیکو»، وزیر خارجه وقت شوروی، در یک دیدار رسمی مستقیماً به وزیر خارجه ایران اعتراض کرد و او را به دلیل مسئولیت در فعالیتهای چریکی در خاک افغانستان تهدید نمود.[۱۷] علیاکبر ولایتی، وزیر خارجه وقت ایران نیز مقدمه هرگونه راهحلی برای افغانستان را منوط به «خروج سریع و بدون قید و شرط نیروهای شوروی» دانست و در دیدار با وزیر خارجه پاکستان، به صراحت بر این موضوع تاکید کرد.[۱۸] مقاومت ایران، به رغم فشار جنگ تحمیلی با عراق، ابعاد جدیدی به مواجهه جنگ سرد در منطقه افزود و سیاست «نه شرقی، نه غربی» را عینیت بخشید.
این دو ساحت، هسته یک «اتحاد طبیعی» گستردهتر را تشکیل دادند که بازیگران منطقهای با انگیزههای امنیتی، مذهبی و رقابتی خود به آن پیوستند؛ بدون آنکه اتحادی رسمی بین آنها وجود داشته باشد.[۱۹] پاکستان، با احساس خطر مستقیم از حضور شوروی در مرزهایش، به پناهگاه و کریدور لجستیکی اصلی مجاهدین افغان تبدیل شد. عربستان سعودی نیز، با انگیزههایی چون رقابت با ایران برای رهبری جهان اسلام و مهار جنبشهای انقلابی شیعی، به حمایت مالی کلان از گروههای سنی مذهب افغان پرداخت و ایده اشاعه وهابیت را دنبال کرد.[۲۰] نهادهای بینالمللی مانند سازمان کنفرانس اسلامی نیز با محکومیت اشغال و حمایت از جایگزینی نمایندگان طالبان به جای دولت کابل در این سازمان، به انزوای دیپلماتیک شوروی دامن زدند.[۲۱] بنابراین، شوروی نه تنها در میدان نبرد افغانستان، که در عرصه جهانی نیز خود را در محاصره اتحادی ناهمگون اما موثر دید.
خروج شرمآور و پیامدهایش
در اواسط دهه ۱۹۸۰، میخائیل گورباچف، رهبر جدید شوروی به این نتیجه رسید که در یک باتلاق گیر افتاده است. هزینههای جنگ به حدی سنگین بود که ادامه آن را ناممکن میساخت. اتحاد جماهیر شوروی ادعا کرد که تعداد کشتهشدگان ۱۲.۸۵۴ سرباز و ۱۹۷۹ افسر بوده است.[۲۲] در سوی دیگر وضعیت بسیار ناگوارتر بود. برای افغانستان در طول این جنگ دستکم یک میلیون کشته و حدود شش میلیون آواره بر جای ماند که این آوارگان به بزرگترین گروه پناهندگان جهان تبدیل شدند.[۲۳]
این فاجعه انسانی، نتیجهای منطقی از روند معیوب تصمیمگیری بود که [حدود یک دهه قبل] در کرملین توسط حلقهای بسته شامل دیمیتری اوستینف (وزیر دفاع)، آندری گرومیکو (وزیر خارجه) و یوری آندروپوف (رئیس ک-گ-ب) گرفته شد. این تصمیم به صورت امری انجامشده برای امضای لئونید برژنف، رهبر بیمار و ناتوان شوروی، ارائه شد.[۲۴] در مورد افغانستان، آندروپوف همیشه در بیان حقیقت صرفهجویی میکرد و عمداً اطلاعات گمراهکنندهای درباره واقعیت درگیری نظامی به برژنف میداد. همین مسئله نشان از آن دارد آندروپوف نقشی کلیدی در این اشتباه راهبردی شوروی ایفا کرده است.[۲۵]
این جنگ فرسایشی ابعاد هولناک دیگری هم داشت. گزارشهای میدانی به استفاده از سلاحهای شیمیایی توسط نیروهای شوروی اشاره میکنند.[۲۶] همچنین، آزمایش سلاحهای جدید در روستاهای بیدفاع افغانستان، آن هم بدون هیچ ضرورت نظامی، از دیگر واقعیتهای تلخ این جنگ به شمار میرود.[۲۷] این اقدامات که با تلفات انسانی بسیار سنگین همراه بود، حمایت عمومی از جنگ و مشروعیت نظام شوروی را به شدت تضعیف کرد. نتیجهی آن هم، بازگشت نسلی سرخورده و بیمار از کهنهسربازان به جامعه شوروی بود که به عاملی برای نارضایتی داخلی تبدیل شدند.
از طرف دیگر سیاستهای پروسترویکا و گلاسنوست گورباچف، نیاز به پایان دادن به این اشغال طاقتفرسا را به اولویتی فوری تبدیل کرد. آناتولی چرنیائف، مشاور سیاست خارجی گورباچف، در سال ۱۹۸۵ با پذیرش بنبست کامل شوروی در افغانستان در یکی از یادداشتهای خود که بعدها منتشر شد، نوشت: «بدیهی است که هیچ جایگزینی وجود ندارد. ما باید خارج شویم».[۲۸]
این تغییر جهت راهبردی، مقدمه خروج رسمی شوروی از افغانستان بود. ابتدا ببرک کارمل کنار رفت و سپس براساس «توافق ژنو» در ۱۴ آوریل ۱۹۸۸ (۲۵ فروردین ۱۳۶۷) میان شوروی، آمریکا، افغانستان و پاکستان، خروج نیروها رسمیت یافت.[۲۹]
اتحاد جماهیر شوروی سرانجام در ۱۵ آوریل ۱۹۸۸، پذیرفت که عقبنشینی نیروهایش از افغانستان را از ماه می همان سال آغاز کند. این روند سرانجام در ۱۵ فوریه ۱۹۸۹ به پایان رسید؛ روزی که آخرین سرباز شوروی، ژنرال بوریس گروموف، بهصورت نمادین و پیاده از پل دوستی میان دو کشور گذشت.[۳۰] با این رویداد، اشغال یکدههای افغانستان توسط ارتش سرخ به طور رسمی خاتمه یافت.
پایان یک امپراتوری
اگر چه جنگ سرد هزینههای سنگینی بر پیکره اقتصاد و سیاست شوروی تحمیل کرد، اما این جنگ افغانستان بود که با ایجاد زخمی عمیق و التیامناپذیر، شتاب زیادی به فرایند فروپاشی شوروی بخشید.
نخستین و شاید مهمترین تأثیر این جنگ که طولانیترین جنگ تاریخ اتحاد شوروی بود، تغییر ادراک رهبران کرملین از توانایی ارتش برای حفظ یکپارچگی کشور بود. تا پیش از افغانستان، رهبران شوروی هرگز در کارایی نیروی نظامی برای سرکوب مخالفان تردید نداشتند؛ اما شکست در این جنگ این باور را در هم شکست.
ادوارد شواردنادزه، وزیر خارجه وقت شوروی، سالها بعد بهصراحت اعتراف کرد: «تصمیم به خروج از افغانستان اولین و سختترین گام بود […] بقیه چیزها از آن نشأت گرفت».[۳۱] همین تغییر نگاه، پیام روشنی برای رهبران جنبشهای جداییطلب در جمهوریهای غیرروسی داشت و آن هم این گزاره بود که ارتش سرخ شکستناپذیر نیست.
ارتش شوروی که همواره بهعنوان چسب نگهدارنده قومیتهای گوناگون در این امپراتوری پهناور عمل میکرد، در افغانستان چهرهای شکننده و ناکارآمد از خود به نمایش گذاشت. عملکرد ضعیف و تلفات سنگین، نهتنها برای شهروندان، بلکه برای ژنرالها و حتی سربازان نیز شوکآور بود. این ضربه حیثیتی زمانی عمیقتر شد که شکافهای قومی درون ارتش نیز خود را نمایان ساخت.
در طرف دیگر جمهوریهای آسیایی شوروی مثل تاجیکستان و ازبکستان که با مردم افغانستان پیوندهای قومی و زبانی داشتند، جنگ را جنگی «روسی» و نه جنگ مشترک خود؛ علیه همتبارانشان میدیدند. این احساس بیگانگی، خیزشهای ضدجنگ را در این جمهوریها از همان سالهای نخست مداخله، یعنی ۱۹۸۲ و ۱۹۸۵، در پی داشت. اعتراضات به جنگ بهسرعت از مرزهای آسیای میانه فراتر رفت و به جمهوریهای بالتیک، اوکراین و ارمنستان نیز کشیده شد. در این مناطق، جنگ افغانستان به نمادی فراگیر برای مخالفت با سلطه روسیه تبدیل شد و مشروعیت نظام شوروی را پیش اقلیتهای غیرروسی بهشدت کاهش داد.[۳۲]
از طرف دیگر سیاستهای غرب، بهویژه ایالات متحده در قالب «دکترین ریگان»، هزینههای این درگیری را به شدت افزایش داد. ایالات متحده حجم عظیمی از سلاح و مهمات از جمله موشکهای ضد هوایی استینگر را در اختیار مجاهدین افغان قرار داد. این حمایتها اگرچه به تنهایی عامل شکست شوروی نبود، اما بیتردید کار را برای ارتش سرخ دشوارتر و پرهزینهتر ساخت و به فرسایش نیروی انسانی و تجهیزات آن دامن زد.[۳۳]
موج نارضایتیها، رسانهها را نیز تحت تأثیر قرار داد و به فرایند گلاسنوست را که پیشتر توسط گورباچف آغاز شده بود، شتابی بیسابقه بخشید. از سال ۱۹۸۱، رسانهها رفته رفته گزارشهایی خلاف خط رسمی حزب منتشر کردند و از دشواریهای خدمت در افغانستان نوشتند. این روند تا سال ۱۹۸۷ چنان اوج گرفت که روزنامههای بزرگی چون پراودا و اوگونیوک گزارشهای صریحی درمورد فرار از سربازی، فساد گسترده در ارتش و ناکامیهای نظامی در افغانستان منتشر کردند.[۳۴]
اگرچه جنگ سرد هزینههای هنگفتی بر شوروی تحمیل کرد و اقتصاد این کشور را فرسود، اما فروپاشی نهایی بدون زخم عمیق افغانستان ممکن نبود. این جنگ بود که ارتش را بیاعتبار، رهبران را در کارایی نیروی نظامی مردد، اقوام را علیه مرکز متحد و رسانهها را تحریک کرد. نهایتا باید افزود که جنگ افغانستان در کنار فشارهای بیرونی جنگ سرد، بهعنوان عاملی درونی و تعیینکننده، زمینهساز فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شد.
موضع ایران در برابر شوروی
اشغال افغانستان توسط شوروی، نمونه کلاسیک یک اشتباه راهبردی بزرگ بود. رهبران کرملین که اسیر رویاهای ژئوپلیتیک قرن نوزدهمی خود شده و عمق وابستگیهای هویتی، تاریخی و مذهبی افغانستان را درک نکرده بودند، وارد سرزمینی شدند که به گورستان امپراتوریشان مبدل شد.
در این میان، نقش جمهوری اسلامی ایران بهعنوان یکی از همسایگان تأثیرگذار افغانستان قابل تأمل است. ایران با تکیه بر اصل «نه شرقی، نه غربی»، علیرغم خصومت با آمریکا، در جبهه مخالف شوروی ایستاد و از همان روزهای نخست اشغال، آن را «تجاوز و اشغال» خواند. این موضع مستقل و حمایت عملی از مقاومت افغانستان، جایگاه ایران را بهعنوان یک بازیگر تأثیرگذار منطقهای تثبیت کرد. اگرچه ایران در مذاکرات هفتساله ژنو (۱۹۸۸-۱۹۸۱) بهدلیل حضور حکومت تحت حمایت شوروی شرکت نکرد، اما با نماینده ویژه دبیرکل سازمان ملل همکاری داشت و مستقیما در جریان پیشرفتها قرار میگرفت.[۳۵]
شاید بتوان اطلاعرسانی رسمی میخائیل گورباچف به رئیسجمهور وقت ایران، حجتالاسلام سیدعلی خامنهای در سال ۱۳۶۶ را نشانهای از اذعان کرملین به نقش و نفوذ منطقهای ایران در آستانه شکست نهایی در افغانستان دانست.
اگرچه ایران در مذاکرات ژنو بهدلیل حضور حکومت تحت حمایت شوروی شرکت نکرد، اما این بهمعنای انفعال تهران نبود. مراودات سیاسی و دیپلماتیک متعددی در سطوح مختلف میان جمهوری اسلامی ایران و دولت تحتالحمایه کابل در جریان بود که همگی گویای موضع اصولی و یکپارچه ایران در قبال اشغال افغانستان است.
در ۲۸ دیماه ۱۳۵۸، ببرک کارمل، رئیسجمهور وقت افغانستان، در نامهای خطاب به امام خمینی کوشید با تأکید بر «روابط دیرینه و برادرانه افغانی – ایرانی» و «دوستی اسلامی»، حضور نیروهای شوروی را «کمکی قانونی» برای مقابله با «امپریالیسم آمریکا» توجیه کند. او حتی وعده داد که «با از میان رفتن خطر تجاوز دشمنان خارجی افغانستان، قوای محدود دولت اتحاد شوروی دوباره به وطن بزرگ صلح خود عودت مینماید.»[۳۶]
بااینحال، جمهوری اسلامی ایران با پایبندی به اصل «نه شرقی، نه غربی» و حمایت از مقاومت مردمی افغانستان، این روایت را نپذیرفت و در جبههای ایستاد که اشغالگری شوروی را محکوم میکرد. پس از انتخاب محمدعلی رجایی به نخستوزیری، ببرک کارمل در پیامی جداگانه، نخستوزیری شهید رجایی را تبریک گفت. پاسخ شهید رجایی به این پیام بهخوبی تداوم و انسجام سیاست خارجی جمهوری اسلامی را نشان میدهد. رجایی در این پاسخ با صراحت اعلام کرد که پیام تبریک کارمل «در شرایطی واصل گردید که به علت سرکوبی برادران مسلمان ما در افغانستان موجی از تأثر مردم کشورمان را فرا گرفته است.» او با تأکید بر اصل بنیادین سیاست خارجی ایران افزود: «ما در انتظار روزی هستیم که بدون دخالت قدرتهای خارجی، مردم افغانستان به تعیین سرنوشت خود بپردازند و اطمینان دارم که مبارزات مسلمانان علیه سلطه قدرتهای استعمارگر به پیروزی رسد».[۳۷]
این دو سند تاریخی که در سطوح مختلف رهبری و دولت جمهوری اسلامی صادر شدهاند، نشان میدهد که موضع ایران در قبال اشغال افغانستان، یک موضع اصولی و مستمر بوده است. ایران بهرغم خصومت با غرب، در برابر اشغالگری شوروی نیز سکوت نکرد و از حق مردم مسلمان افغانستان برای تعیین سرنوشت خود دفاع نمود. این موضعگیری، نهتنها فریبندگی وعدههای دولتهای تحتالحمایه را بیاثر ساخت، بلکه جایگاه ایران را بهعنوان بازیگری مستقل و تأثیرگذار در معادلات منطقهای تثبیت کرد؛ جایگاهی که همزمان با مقاومت در برابر دو ابرقدرت، الگویی از دیپلماسی مقاومت را به نمایش گذاشت.
[۱] جمهوری اسلامی، ۲۸/۱۱/۱۳۶۶، ص۱.
[۲] «معاهده دوستی، همکاری و حسن همجواری ۱۹۷۸» در ۵ دسامبر ۱۹۷۸ میان دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان به رهبری نورمحمد ترهکی و اتحاد جماهیر شوروی به رهبری لئونید برژنف امضا شد. این توافق در دوره استقرار حکومت حزب دموکراتیک خلق افغانستان منعقد شد و چارچوبی برای گسترش همکاریهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی فراهم ساخت. تأکید بر مشورت و مساعدت متقابل در برابر تهدیدهای خارجی، بعدها بهعنوان یکی از مستندات حقوقی برای مداخله نظامی شوروی در دسامبر ۱۹۷۹ مورد استناد قرار گرفت.
[۳] Morini, Daryl (2010). Why Did the Soviet Union Invade Afghanistan?, Bristol: E-International Relations.
[۴] قیام هرات در مارس ۱۹۷۹ یکی از نخستین و مهمترین شورشهای شهری علیه دولت مارکسیستی حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود که بهسرعت ابعاد مردمی و مذهبی پیدا کرد. این قیام صرفاً یک شورش نظامی یا قبیلهای نبود، بلکه شبکههای مذهبی و روحانیون محلی در بسیج مردم نقش مؤثری داشتند. معترضان به دلایل متعددی از جمله اجرای شتابزده اصلاحات ارضی، سیاستهای ضدمذهبی، مداخلات دولت در ساختار سنتی جامعه شهری و روستایی و همچنین بازداشت علما، متنفذان محلی و مخالفان سیاسی توسط رژیم ترهکی و سپس امین، دست به اعتراضات گستردهای زدند. از آنجایی که دولت حزب دموکراتیک خلق در هرات پایگاه اجتماعی محکمی نداشت و بهعنوان رژیمی وابسته و بیگانه تلقی میشد، شبکههای مذهبی و روحانیون نقش مهمی در بسیج مردم داشتند و شورش رنگ آشکار اسلامی گرفت و بحران مشروعیت دولت را پررنگ کرد. در جریان این رخداد، تعدادی از مستشاران شوروی کشته شدند؛ واقعهای که نگرانی مسکو را بهطور جدی افزایش داد. (Roy, Olivier (1990). Islam and Resistance in Afghanistan, Cambridge: Cambridge university press, p84-109.)
[۵] Savranskaya, Svetlana (2001). The Soviet Experience in Afghanistan: Russian Documents and Memoirs, National Security Archive Electronic Briefing Book No57, The George Washington University, Retrieved from https://nsarchive2.gwu.edu/NSAEBB/NSAEBB57/soviet.html.
[۶] Schmidt, Helmut (1969). The Brezhnev Doctrine, Washington D.C.: The Atlantic Community Quarterly, pp307-313.
Helmut Schmidt
[۷] Spetsnaz
[۸] Braithwaite, Rodric (2011). Afgantsy: the Russians in Afghanistan, 1979-89, Oxford: Oxford University Press USA, p8.
[۹] Britannica (2026). Soviet invasion of Afghanistan, https://www.britannica.com/event/Soviet-invasion-of-Afghanistan
[۱۰] رسولی، یاسین (۲۰۲۵). «رهبران شوروی چگونه تصمیم به اشغال افغانستان گرفتند؟»، لندن: بیبیسی، https://www.bbc.com/dari/articles/ce91erv1dlro
[۱۱] اطلاعات، ۸/۱۰/۱۳۵۸، ص ۱۲.
[۱۲]بهداروندیانی، غلامرضا (۱۳۹۸). «تاریخ ایران پس از انقلاب اسلامی (از پیروزی انقلاب تا تصرف سفارت آمریکا)». ج۱، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۲۵۹.
[۱۳] داووداوغلو، احمد (۱۳۹۱). «عمق راهبردی». ترجمه محمدحسین نوحینژاد، تهران: امیرکبیر، ص۱۲۲.
[۱۴] Brzezinski, Zbigniew(1983), Power and Principle : memoirs of the national security adviser, 1977-1981, New York: Weidenfeld and Nicolson ,p426.
[۱۵] سیک، گری (۱۳۸۴). «همه چیز فرو میریزد». ترجمه علی بختیاریزاده، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۳۸۸.
[۱۶] مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (۱۳۹۹). صحیفه امام خمینی، ج۱۲، تهران: نشر عروج، ص۲۰۲-۲۱۰.
[۱۷] Philip Robins; Jonathan P Stern(1989). The Future Of The [Persian] Gulf: Politics And Oil In The 1990s (energy Papers), Aldershot: Royal Institute of International Affairs, p91
[۱۸] اطلاعات، ۲۱/۱۰/۱۳۶۵، ص۳.
[۱۹] قوام، عبدالعلی (۱۳۸۵). «اصول سیاست خارجی و سیاست بینالملل». تهران: سمت، ص۱۸۲.
[۲۰] پاکآئین، محسن (۱۴۰۰). «چهار ماموریت در پنج دولت». تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۲۷۵.
[۲۱] فوزی تویسرکانی، یحیی (۱۳۷۷). «سازمان کنفرانس اسلامی». تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۹۰-۹۱.
[۲۲] R. Reese, Roger R. (2000). The Soviet Military Experience (Warfare and History), New York: Routledge, Warfare and history, p166.
[۲۳] Why Did the Soviet Union Invade Afghanistan?, Ibid.
[۲۴] Brown, Archie (2007). Seven Years that Changed the World: Perestroika in Perspective, New York: Oxford University Press, p172.
[۲۵] Andrew, Christopher and Mitrokhin, Vasili (2006). The World Was Going Our Way: The KGB and the Battle for the Third World, New York: Basic Books, p403.
[۲۶] Heinämaa, Anna and Leppännen, Maija and Yurchenko, Yuri (1994). The Soldiers’ Story, Berkeley: University of California, pp36 and 88 and 118-119.
[۲۷] Ibid, p118-119.
[۲۸] Ghermmyaev ,Anatoly (2000). My six years with Gorbachev, Pennsylvania: University Park, p26.
[۲۹] موسوی بجنوردی، محمدکاظم (۱۳۷۹). «دایرهالمعارف بزرگ اسلامی»، ج۹، تهران: مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ص۵۴۴.
[۳۰] گوردون، فیلیپ (۱۴۰۲). «شکست در بازی طولانی». ترجمه بهنام حاجیزاده، تهران: ایران، ص۷۷.
[۳۱] Reuveny, Rafael and Aseem, Prakash (1999). The Afghanistan war and the breakdown of the Soviet Union, Oxford: British International Studies Association, No25, p693-708.
[۳۲] The Afghanistan war and the breakdown of the Soviet Union, Ibid.
[۳۳] Celeste A. Wallander (2003). Western Policy and the Demise of the Soviet Union, Massachusetts: Journal of Cold War Studies, No5, p137-177.
[۳۴] The Afghanistan war and the breakdown of the Soviet Union, Ibid.
[۳۵] معروف، آصف (۲۰۱۹). «موافقتنامه خروج شوروی از افغانستان چگونه امضا شد؟». لندن: بیبیسی، https://www.bbc.com/persian/afghanistan-47238851
[۳۶] اطلاعات، ۲۸/۱۰/۱۳۵۸، ص۸.
[۳۷] میرطاووسی، شجاعالدین (۱۳۶۱). «یادنامه شهید محمدعلی رجایی». تهران: نهضت زنان مسلمان، ص۱۲۰-۱۲۱.

